زندگی زیسته... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:00
هرکداممان داستانهای خودمان را داریم ، زمان با نسبت معینی که مختص خودمان است گذشته ، جهان بینی ما تشکیل شده از هزار و یک دیدگاه و فکر و عملکردی ک از سر گذراندیم و مُدام به آغاز ها و پایان ها میرسیم...میرسیم به آخر فلان سن میرسیم به آخر فلان سریال ، م
هژدهمین روز از سال جدید! - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
امشب تا صب باید یه پاورپوینت بسازم آموزشی، فردا بفرستم برای استاد دیگه امشب میسازم تا فردا میفرستم بره، ازونجایی ک کلا ما هممون شبا بیداریم و روزا خواب الان همون حکمِ سر ظهر رو داره! میخوام الان ی فیل
خودسانسوری - از اول - تصمیماتی که حتی مهم نیستند! - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
میدونی گاهی ب این فک میکنم ک یه وبلاگ دیگه بزنم و بی نام و نشون توش بنویسم! حالا ن اینکه اینجا خیلی نام و نشون داره ولی خب یادم نمیاد تو کدوم پست ها اسم بردم از آدما و خب اسم ها واقعی ان!!!یا مثلا میگم هر چی هست و نیست رو ثبت موقت کنم و از اول همینجا بنویسمیا مثلا پست هایی ک وقتی خودم برمیگردم میخون...
نیازمندی های قرنطینهای - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
هم اکنون نیازمند یک بچه گومبولی اگوریپگوری حدودا یک سال تا دو ساله که توپول موپولی و خوش اخلاق و خوش خنده است و غذاشم خورده خوابشم کرده جاشم تمیزه فقط مونده باهاش بازی کنی ، هستم:)مامانش بیاد بده ب م
کشتی شکستگانیم... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
احتمالا بین شما هست کسی ک الان به شدت خسته شده ازین خونه نشینی ولی برای من تجربه غریبی نیست! به واسطه پشت کنکور موندن قبلا همیچن روز هایی رو تو خونه تجربه کردم! و راستش الان ازین بابت ناراضی نیستم! میشه گفت یه جورایی بلدم ک چیکار کنم.راستش هیچ تصوری از زندگی بعد از قرنطینه ندارم ولی فعلا زندکی در قر...
یه چیزی تو همین مایه ها!!! - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
بعد از اینکه صب یه بچه 2 ساله رو در حد 20 دقیقه میخواستم الان عصری یه بچه 5 ساله که اتفاقا تپل هم نیست گیرم اومدخاله ام با بچه اش یه ساعت پیش اومدن و قراره شب هم بمونن حقیقتا از دیدنشون خوشحال شدم
این مسیر زندگی لعنتی - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
میدونی این چند وقته اخیر با خیلی ها ازین حرف های انرژی بخش زدم!آخر حرفام هم معمولا گفتن ک حالشون خیلی بهتره و روزهای بعد ک احوالشون رو پرسیدم خداروشکر رو ب راه بودن.اما خودم! گیر کردم وسط یک ماجرایی
زنان کوچک... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
کتاب زنان کوچک رو همین 5 دقیقه پیش تموم کردم البته جایی تموم ک معلوم بود بقیه داره رفتم سرچ کنم ک جلد 2 داره یا ن ک تو خلاصه داستانش تو ویکی پدیا قشنــــــــــــــــــــــــتگ اسپویل کرده بود جلد 2 ک
24 ساعت آرامش - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:48
با اینکه کلی کار با گوشی داشتم و باید 3-4 تا پیام مهم میدادم ولی از دیروز همین موقع ها گوشیم رو خاموش کردمامروز برم تو سایت آموزش مجازی مشقامو بنویسم بعد روشنش میکنم به پیام هام میرسم و خلاصاحتمال زیا
در راستای شکرگزاری - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
خداشکرت بایت دوستام.خدایا ممنونتم بابت خانواده ام.خدایا مرسی ک همین یک هفته ای ک اومدیم دانشگاه کلی اتفاق خوب برام افتاد با وجود همه بالاپایین ها انقدر این هفته هیجان زده و شاد بودم ک واقعا شکرت خدایا.خدایا خودت مواظب هممون باش.
درخواست اطلاعات بیشتر - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
دوستان کسی درمورد جشنواره سیمرغ دانشجویی اطلاعاتی داره؟ اگر دارید لطفا بهم بگید تا بیام سوالامو بپرسم ازتون مرسی:*
سرعت عجیب گذر سال ها - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
چقدر زود داره میگذره! و این سرعت من رو میترسونه!تازگی ها یاد گرفتم ب جای اینکه در برابر ی مسئله گارد بگیرم یا اینکه هرچی حس بد تو اون زمینه دارم رو بریزم بیرون و حال خودم رو بد کنم میگم الان به خاطر دلایل دیگه ای داری به این مسئله به چشم منفی نگاه میکنی درصورتی ک واقعا این حس رو بهش نداری پس بیخیال ...
ورود غرور آفرین به عرصه اقتصادی! - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
آره دیگه شروع کردم پول در بیارم چجوریش هم اینجوری ک وارد بورس شدم البته از شهریور بود ک قدم اول رو برداشتم ولی الان دیدم ک عع واقعا علاقه دارم تو این زمینه چیزی حالیم باشه و جدی تر میخوام پیش برم، گفت
سمی به نام شبکه های اجتماعی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
رفتم اینستا ی چرخ زدم، تو پیج های پابلیک ن ها پیج دوستام، یه دوستی دارم ک گفتم نمیفهممش خیلی برام پیچیده اس، استوری کرده ک دیگه من فقط زبان میخونم و ب فکر رفتنم و اینا...رفتم تو فکر، اعتراف کنم حدود یه ۴۰ درصدی مقایسه خودم با اون ۶۰ درصد هم فکر و احساسی ک هنوز اصن نمیتونم تشخیصش بدم و باید روش کار ک...
چگونه ساعت ۳ بامداد خود را بیازاریم؟ - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:06
برید اکانت توییتر اونی ک باعث میشه نسبت ب خودتون حسِ منفی و مُنگلی بکنید رو شخم بزنید و زیر شکنجه ذهن مقایسهگرتون خودتون رو عذاب بدید.عرض دیگه ای نیست، من برم بازه زمانی قبل از پر شدنم رو با تفکرات بی ثمر بگذرونم
دارم از دلتنگی میمیرم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:30
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست ولی عجیب میل پاچه گرفتن هس!ینی شدم میرغضب! دلم میخواد ن تنها همه رو جررر بدم بلکه تمام رفتارهایی ک ازشون بدم میاد رو بکوبم تو صورتشون تا بشوره ببره ایت تعریفایی ک ازشون
لطفا مواظب خودتون باشید - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:30
کاشکی میتونستم برم به همه بگم به خدا میدونم زندگی چقدر سخت شده ولی توروخدا مواظب خودتون باشیدچقدر خسته کننده این زندگی واقعی! توروخدا مواظب خودتون باشید_______دوستای قشنگی ک برای پست قبلیم کامنت گذاشتید ی عااالمه مرسی :) حرف هاتون مفید بود برام:*
همزمانی دلتنگی-برگشتن به خانه-تمام شدن تعطیلات-برگشتن به خوابگاه با حال بدِ ماهانه! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:30
همینطور ک از عنوانِ طویل متوجه شدید همه چی همزمان شده! از عصر وقتی این میاد تو ذهنم ک فردا شب ساعت ۱۲ باید برم اشک تو چشمام حلقه میشه و میخوام زااار زاااار گریه کنم دلم نمیخواد برگردم!الان واقعا به ۲۰
و دوباره منِ نگران! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:30
این چند روز دوباره اخبار رو پیگیری کردم، در جریانات زندگی قرار گرفتم،و دوباره کلی فکر نگران کننده ب سراغم اومد و الان نگرانم انقدری ک کمی دل درد گرفتم!ب شدت نگران دینا ام ی پیام بلند بالا دادم ب مامان
خدایا من نگراااااانم! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:30
ب دلایلی ک نمیتونم توضیح بدم این شکلی ام از درونو ب دلیل برگشتنم این شکلی:و ب دلیل ۲ تا امتحان هفته دیگه و ترجمه و ارائه:و برم کارامو بکنم...